* اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل الفرجهم *
الهی آمین ممنون به خاطر وبلاگ زیبات واقعا قشنگه
ارسال اس ام اس روزانه 4 عدد از سایت زودی بیا ثبت نام کن 

|
|
|
|
|
من معمولن اون حساسیتی رو که خیلی ها به اسپم و اسپم گذاری دارند ندارم . می گم خب اینم یه راهیه برای شناخته شدن و دوست یابی و از این برنامه ها ولی بعضیاشون دیگه نوبره واللا! به این اسپم چند منظوره نگاه کنید:
نویسنده:
شنبه 23 آبان1388 ساعت: 19:54
دهانتان را با ذکر صلوات خوشبو کنید
* اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل الفرجهم * الهی آمین ممنون به خاطر وبلاگ زیبات واقعا قشنگه![]() ارسال اس ام اس روزانه 4 عدد از سایت زودی بیا ثبت نام کن ![]() ![]() اول که خیلی خودش رو تحویل گرفته و یه "جون" حواله ی اسم تی تیش مامانی اش کرده!
بعد تجویز دهان شویه می کنه!
و خودش هم پشت بندش صلواته رو می فرسته! یک الهی آمین هم روش!
تازه یادش میفته یه تعریفی از طرف و وبلاگش بکنه! و در آخر به تطمیع شخص با امکان ارسال اس ام اس می پردازه و در نهایت التماس دعایی که داره به زبون می آره : بیا زودی ثبت نام کن!!
حالا همه ی اینا به کنار نگاهی به آیکون هایی که گذاشته بندازید . بدتر از من هیچ تخصصی در محل به کار گیری آیکون نداره! الکی تعجب می کنه! الکی خجالت کشیده و در آخر الکی نیشش بازه!!
پ. ن
۱/ تفسیر اسپم هایتان را به ما بسپارید!
۲/ روزای عید قربان و غدیر گوگوش تو دبی کنسرت داره و یه شب هم ابی و امید. ابی رو حتمن میرم.
۳/ اینو دیدید؟ خیلی جالبه! یک نقاش خلاق و هنرمند.
آنتی آلزایمر
ما در پي ديدار و وصــــــــال ماهيم از ماه گذشته، سالها در راهيم
ترسیم اگر رسيم بر دوست شبي بينيم كه رانده شده از درگاهيم
(عباس قاضی زاهدی)
|
||
|
|
|
|
|
بازی: آدم می شوم اگر....
پیشنهاد: کاسنی! حالا که فکر می کنم می بینم خیلی موقع ها هست که من به خودم می گم "پس کی میخای آدم بشی؟" موارد زیادی برای نوشتن "آدم میشوم اگر..."هست اما اگر بخوام وسواس نشون بدم و انتخاب کنم هیچگاه این پست نوشته نمیشه بنابراین به صورت رندوم هر چی به ذهنم میرسه می نویسم! آدم می شوم اگر نسبت به اعضا و جوارح خود اینقدر کم لطف نباشم و اینقدر به این ور اونور نکوبونمشون! و از آن آدم تر می شوم اگر بعد از کوبوندن پشت گوش ننداخته و اقلن تا دکتر عمومی سر کوچه برم! آدم می شوم اگر خودم رو هم اندازه ی بچه هام دوست داشته باشم و همونطور که با کوچکترین نشون ناراحتی در اونها در صدد رفعش بر میام کمی هم درون خودم رو نگاه کنم بینم" خودم" چه دردشه ! و آدم تر می شوم اگر به خودم بقبولونم که گاهی این"خودم" فقط برای خودم نیاز به توجه داره نه برای اینکه به نفع خانواده هست! آدم می شوم اگر "از فردا "گفتن ها رو کنار بزارم و آدم تر می شم اگر که اقلن فردا به همون "از فردا" عمل کنم! آدم می شوم اگر یادم بمونه هیچ ضرب المثل قدیمی بی دلیل گفته نشده و آدم تر می شوم اگر در صدد اثبات اون ضرب المثل بر نیام! ضرب المثل هایی مثل آدم عاقل دو بار از یک سوراخ گزیده نمیشه! آدم می شوم اگر یادم بمونه هر کس بهتر از من می تونه حق خودش رو بگیره و آدم تر می شوم اگر جوگیر نشم و دست از دوستی خاله خرسه بردارم! آدم می شوم اگر به جای خودم در صف پمپ بنزین قانع باشم و هی از این لاین به اون لاین نکنم! و آدم تر میشم اگر وقتی دیدم باز حسابم غلط از آب در اومد با خونسردی به مسیر خود ادامه بدم! آدم می شوم اگر بالای سر شیر جوش بایستم تا شیر سر نره و آدم تر می شوم اگر همچنان که بالای سر شیر جوش ایستادم به عالم هپروت نرم که باز شیر سر بره! (اتفاقی که همین چند لحظه پیش رخ داد!!) آدم می شوم اگر ......never ending! *ضمن تشکر از کاسنی من هم پیشنهاد می کنم این بازی رو امتحان کنید اون وقت می بینید یه دفتر صد برگ هم برای نوشتن "آدم می شوم اگر..." کمه!! البته جسارت نباشه!! آنتی آلزایمر: روی نگار در نظرم جلوه می نمود وز دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم (حافظ)
|
||
|
|
|
|
|
تموم شب رو خوابم نبرده(اصلاح می شود: نه که خوابم نبرده بلکه نخوابیدم و فیلم نگاه کردم :)) ! نزدیک صبحه. دراز کشیدم شاید یه چرتی بزنم.چشامو رو هم میزارم اما باز میشه.دوباره چشامو رو هم میزارم.دوباره باز می شه.ساعدم رو رو چشام میزارم.چشام بسته می شه اما فکرم هزار جا می ره.... فکرم میره سراغ اون مادربزرگه که تو خبرا خوندم. در کودکی بینایی اش رو بر اثر اتفاقی از دست داده .حالا بعد از حدوداً ۵۰ سال اتفاقی نوه اش توپی رو حواله ی سر مادر بزرگ می کنه و مادر بزرگ بینایی اش برمی گرده. ... قربون حکمت خدا برم... نه به اون گرفتنش در بهترین سال های عمر نه به این دادنش سر پیری! مادر بزرگ...نوه...توپ...حکمت خدا...اتفاق....صدقه....دوست...امام زمان...خنده...گریه... سرنوشت... اراده.... دعا.... بینگ بنگ.... آدم و حوا.... داروین.... حلقه ی گمشده...ا ح م د ی نژاد ....ایران من......باز هم سرنوشت....اراده.....دعا..... ای بابا با این همه فکر کی خوابش می بره.... پاشم برم...چای بزارم یا قهوه؟ آنتی آلزایمر عمرت چه دو صد بود چه سیصد چه هزار زین کهنـــــــه سرا برون برندت ناچـــــــــار گر پادشـــــــــهی و گر گـــــــــدای بازار این هر دو به یک نـــــــرخ بود آخر کــــار پ.ن امروز لوگوی گوگل تغییر کرد. به مناسبت تایید ناسا مبنی بر وجود آب در ماه! واقعن در مقابل اون همه ناشناخته ها اینهمه دانش روز قد یه دونه ارزن هم نمیشه! میتونید فیلمش رو تو این آدرس ببینید: http://www.youtube.com/watch?v=YrLuOFoPlRc&feature=player_embedded
|
||
|
|
|
|
|
نتونستم از این شعر بگذرم. این شعر شاید حدوداً بیست سال پیش سروده شده باشه ولی همچنان حکایت حال ماست! اين سال هاي سوگوار را به خاطر بسپار پ.ن: ۱/ رهایی چقدر خوبه حتا اگر از یک گچ فکسسنی باشه! ۲/ از نظراتتون در پست قبل ممنون. استفاده کردم :)
|
||
|
|
|
|
|
"همه ی زندگی پر از دایره های مختلفه که ما توش دور میزنیم. اگه بخای به قصد فرار از تکرار و دور چرخیدن از دایره بیای بیرون تو دایره ی دیگه ای میافتی و بازم تکرار و دور شعاعی چرخیدن!و از اونجایی که یک سری setting هایی رو آدم هست که تغییر ناپذیره پس دایره هایی که توش میفتی و دور میزنی هم آنچنان فرق فاحشی با دایره ی قبلی نداره."
این حرفا رو دیروز دوستم داشت بهم می گفت. وقتی که من بهش از پشیمونیم از انجام کاری گفتم و گفتم چقدر از دست خودم عصبانی میشم وقتی به خودم قول و قسم های فراوون میدم که دیگه انجامش نمیدم ولی بازم انگار نه انگار! حالا افکارتون به طرف کارای خیلی خلاف و خفن نره! مثال خیلی ساده اش اونی که اهل خوندن شب امتحانه و درسا رو تلنبار میکنه برای شب امتحان. هر چقدرم بهش سخت بگذره و پشت دستش رو داغ کنه بازم ترم بعدی همون آش و همون کاسه. تو این دایره دور میزنه. setting اش اینجوریه. و در نهایت این دوست نازنین چی گفت؟ گفت : "پس بی خیال شو ! آدم تنها کاری که میتونه بکنه اینه که از پیمودن هر لحظه در مسیر اون دایره لذت ببره و هر بار با خودش فلسفه بافی نکنه که من چرا تو این دایره ام . از این دایره بیام بیرون چی میشه و ...و ختم کلام اینکه زندگی تکرار مکررات است! تِیک ایت ایزی!" نظر شما بسی بسا برای من و آن دوست اهمیت دارد همی....(یه جورایی نظر سنجی می باشد.) آنتی آلزایمر در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست ورنه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع (حافظ) |
||
|
|
|
|
|
شمعدانی قرمز عزیز پرسیده بودی خوبی؟ بچه هات خوبند؟ بزار تا برات بگم: رنگینک حالش خوبه! رنگینک مونده خونه همش مشق نام لیلی می کنه! همونایی که اون بالاست رو می گم! رنگینک از گچ پاش حوصله اش سر رفته ! اما خوشحاله که یه سرگرمی برای دخترکان ونوسی پیدا شده! رنگینک وقتی دخترکان ونوسی رو گچ پاش خط خطی میکنند دلش باز می شه!
آنتی آلزایمر وان را که تویی ماوا آواره نخواهد شد (از وبلاگ مالزی نشین کش رفتم!) بعد نوشت : ادامه ی مطلب رو باز کنید یک هدیه دارم براتون به مناسبت ۸/۸/۸۸ میلاد امام ۸ام ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
ق.ن: آخه هر پست بلندی که حوصله سر بر نیست . حالا شما این پست رو بخوونید. حوصله تون سر رفت بامن! (آیکون اعتماد به نفس) بین چند تایی از ما "دوستان" ایرونی که اینجا هستیم باب شد که هر کی می رفت ایران و کتابی برای خوندن می آورد به دیگری تعارفی میزد که "میخای این کتاب رو بخوونی ؟ من خوندمش . بد نبود" و به این ترتیب کتاب ها دست به دست می شد تا اینکه به مرور این کار به شکل یک قانون نانوشته یا بهتر بگم یک قسم نامه ی نانوشته ای در اومد جوری که حالا اگه روزی تو خونه ی یکی جمع بشیم و چشممون به کتابی حتی کتاب "رنگ آمیزی کنید " کودکان بیافته که اون دوست به ما "دوستان"معرفیش نکرده اون دوست رو به شکل یک خائن می بینیم! در بین کتاب هایی که رد و بدل می شه کتاب های من همیشه بهترینه وهنوز پام به خاک دبی نرسیده "دوستان" از دستم می قاپند . چرا؟ چون کتاب هایی که من می آرم همه انتخاب شده هستند. چرا؟ چون دوست خیلی خیلی خوبی دارم که دقیقن عین خواهرم میمونه یا برعکس! به نام افرا و پاییز که ماهی شونصد تا کتاب میخونه و از بین اونا بهتریناش و به روز ترین هاش رو مجانی میده دست من تا بخونم. اما یکی دو تا از همین "دوستان" که از این موهبت بی بهره هستند چیکار می کنند؟ اونا وقتی میخان بیان دبی تازه یادشون میافته که چند تایی کتاب بخرند . اینه که می پرند از سرکوچه شون یا دقیقه نود از همون فرودگاه دو سه تا رمان بر میدارند که هر بار ما یعنی بقیه ی "دوستان"به اتفاق ارا بهشون سفارش اکید می کنیم که دفعه ی بعد همون اطلاعات هفتگی یا مشابه رو از تو هواپیما بردارند و پول بی زبون رو دور نریزند! همه ی اینا رو گفتم که بگم این بار یک اتفاق نادر افتاد و اون این که یکی از "یکی دو تا از همین دوستان"کتابی رو داد بخوونم که خوندنی بود! کتاب " سهم من"نوشته ی پری نوش صنیعی. البته بخش های اول رو که خوندم تصمیم داشتم ببرم پسش بدم و اطلاعات هفتگی بگیرم اما این بار ندایی غیبی بهم گفت دلشو نشکن . حالا تا آخر بخوون شاید یه چیزی از توش در اومد و انصافن هم قسمت های بعدی جذاب تر شد. شاید چون آخرای کتاب شخصیت اصلی داستان به سن و سال الانای من رسیده بود و من درکش می کردم!! پ.ن: ۱/البته...البته این کتاب اصلن به پای کتابایی که افرا معرفی می کنه نمی رسه و در واقع کتابی با نوشته ی قوی و محکمی نیست . افرا جوونم مرسی برای اون همه کتاب خوب ۲/ آیا کسی در این جمع حال فردی رو که کف پای در گچش روزی سه بار یا بیشتر میخاره میدونه؟ ۳/ مصاحبه با پری نوش صنیعی . در ادامه ی مطلب هم توضیح مختصری از کتاب اومده. آنتی آلزایمر گفت مشق نام لیلی می کنم خاطر خود را تسلی میکنم چون میسر نیست بر من کام او عشق بازی می کنم با نام او ادامه مطلب |
||