|
|
|
|
|
در خبرها اومده بود که: ZuZu شامپانزه ی باغ وحش دبی بعد از ۲۰ سال عاشق می شود!! ZuZu خان ۴ سال اول زندگیش رو پیش یک خونواده در ابوظبی زندگي ميكرده بعد اون خانواده ZuZu کوچولو رو هدیه میدن به باغ وحش دبی اما از اونجاییکه ZuZu رفتار بسیار تهاجمی از خودش در می کرده اون رو سالها در انفرادی نگه داشتند! البته فکر نکنید رفتارهای خشونت آمیز ZuZu جان برای این بوده که میخاسته مث کینگ کونگ از خودش هیبتی به نمایش بگذاره! اصلن ! بلکه علتش این بوده که چون تا اون موقع با آدما زندگی كرده بوده فکر می کرده خیلی آدمه و در شان خودش نمی دیده که با شامپانزه ها بپرره! واللا عین حقیقته! رییس باغ وحش خودش گفته ! ZuZU تا اون موقع فکر میکرده آدمه بیچاره! خلاصه بیست سالی گذشت و در این مدت این مسیو شامپانزه جان قصه ي ما هيچ مادام شامپانزه ای رو ماچ که سهله حتی تاچ هم نکرده بوده! (تاچ یعنی touch ) . مسئولین باغ وحش تو این چند سال هر چی شامپانزه ی نجیب و خانوم می شناختن معرفی کردند اما ZuZu خان همچنان متخاصم!! تا اینکه اين اواخر مسئولین احساس کردن که دیگه مسیو شامپانزه از آدم بودن پشیمون گشته ولذا اون رو میبرن به يك قفس قدیمی در کنار یک مادام شامپانزه ای به اسم Dian . البته ابتدا بینشون یک حصار بوده که فقط یه دریچه ای داشته. از اون روز مسئولین باغ وحش سرگرمی جدیدی پیدا میکنند که همانا زاغ سیاه ZuZU رو چوب زدن بوده. و می بینن که مسیو شامپانزه هر روز یواشکی دستش رو می بره تو دريچه و مادام شامپانزه رو تاچ می کنه! و البته مسئولین از دیدن این عشق شامپانزه ای به قدری هیجان زده میشن که کم کم نزدیکه اونا هم از آدم بودن پشیمان گردند!! خلاصه کم کم مسئولین باغ وحش که مطمئن میشن ZuZu خان به شامپانزه ی فهیمی تبدیل گشته و دیگه ادعای آدمیت نداره حصار رو برمیدارن و از آن روز مادام و مسیو به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کنند. The End حرفاي ديگه: ۱/ میگم تا حالا رفتین تو قسمت "حذف وبلاگ" تو بلاگفا؟ وای دیگه هیچوقت دوست ندارم برم اونجا!یه جوریه!! ۲/افرا و پاییز پستی در مورد نقد اخراجی هاي ٢ نوشته که خیلی خوبه . برید بخوونید اگه دوست داشتید! ۳/ اعتراف می کنم دلم براتون خیلی تنگ شده بود. |
||
|
|
|
|
|
یک......یک و نیم...............دو.............دو و بیست و پنج...............دو و نیم..................دو و هفتاد و پنج.......................... |
||
|
|
|
|
|
اندر فواید پ.ن گذاری آورده اند که ۱/ هر آنچه منظور پستت بوده اما بیم آن میرود که خوانندگان شیر فهم نشده باشند را می توانی با یک پ .ن به نظر برسانی!! ۲/ در پ.ن میتوانی به جد و آباد هر آنکس که خاطرت را مکدر کرده تکه پرانی کنی بی آنکه مستقیم طرف را نشانه بروی! ۳/عکس آن نیز صادق می باشد . میتوانی در پ .ن بیاوری هر آنچه درذهن می پرورانی تا نثار محبوبت کنی اما هر بار در حضورش زبانت به سقف دهان چنان چسبیده که گویی سریش های قدیم ـ و نه چسب های آبکی امروزـ را سر کشیده ای!! ۴/ گاهی ذوق نویسنده ی وبلاگ چنان شکوفا می گردد که در هفته دو الی سه مطلب آتشین پیدا کرده و آرزومند است همه را به نظر خوانندگان برساند اما آگاه است که گذاشتن چند پست پیاپی باعث کم شدن نظرات یک پست میگردد. چاره را در پ .ن می بیند و با مهارت تمام مطلب دلخواهش را فشرده در یک جمله ی پ .ن بیان میکند که خدای ناکرده ناگفته از دنیا نرفته باشد!! اما ...اما بدان و آگاه باش که بر پ .ن گذاری ضرری مترتب باشد که بر جمیع فواید آن چربیده و زحمت تو را در گذاردن پست در کل ضایع گرداند . بدان و آ گاه باش که کامنت گذاران عجول و فرصت طلب هیچگاه پست تو را که همانا مقصود اصلیست نخوانده و بلادرنگ به سوی پ .ن ها رفته و به قید قرعه یکی را برگزیده و کامنتی در می کنند. و اگر چنانچه بخواهند دل تو را بیشتر بدست آورند مجددآ مراجعه کرده با قرعه ای دیگر پ. ن دیگری را هدف قرار داده و کامنتی آبکی ـ همچون چسب های جدید ـ بر کامنتدانی تو بچسبانند! پس ای عزیز! در نگارش پ ن کمال دقت را بنما ٬باشد که رستگار گردی! پ.ن؟ زرنگی! پ.ن نداریم. بروو پست رو بخوون
|
||
|
|
|
|
|
کم کم دارم به زبان عربی خلیج علاقه مند میشم!!
می دونید مغز به عربی چی میشه؟ مخ! خوب تا اینجاش زیاد عجیب نیست و اما جمع مخ می شود مخوخ! واللا ! اینقدر این چند روز افکار مزاحم و غیر مزاحم و تلخ و شیرین در اندرون مخ ام رژه میرند که می تونم بگم یه مخ نه بلکه المخوخ العالمین هم نمیتونن از پسش بر بیان! |
||
|
|
|
|
|
هفته ی اول عید و گشت و گذار در حالیکه بسیاری از هموطنان در تعطیلات عید جهشی میکنند به اونور مرزهای شمالی و غربی و جنوبی کشور تا در کشورهای همسایه یه بادی به موهاشون و یه قری به کمراشون (در کنسرت ها) بدهند ٬ما از کنسرت داغ خواننده ی محبوب ابی صرفنظر کرده (آخ نگو که دلم کبابه!) و راهی ایران شدیم تا بریم روستا و کویرهای مملکت خودمون رو در نزدیکی مرز شرقی کشور به قول خارجی ها اکسپلور کنیم. مجموع رفت و برگشت رانندگیمون سه هزار و اندی کیلومتر شد. بین راه هر شب جایی خوابیدیم . از خونه ی روستایی و چادر خوابی بگیر تا... اگه به کسی نمی گین بگم تا حتی تو ماشین خوابیدن!! آخه اون شب سرمای لوطی کشی بود بد مصب! یازده نفر بودیم .کوچیکه گروه ۸ ساله و بزرگه ۴۸ ساله . مسیر رفتمون از تهران به سمت خراسان جنوبی از غرب دشت کویر و برگشتمون از سمت دیگرش بود.به عبارتی تمام دشت رو یه دور قمری زدیم.دورترین جایی که تا شرق رفتیم روستایی بود در خراسان جنوبی به اسم همت آباد(خواجه) در ۳۰کیلومتری مرز افغانستان . فکرشو بکنین فقط ۲۶ خانوار در یک روستا ودور تا دورشون فقط کویر و یه جاده! کمترین امکانات! وقتی میگم کمترین٬ شما از اونم کمتر تصور کنید! دهیار پسر ۲۶ ساله ای بود متاهل با دو فرزند. اول تعجب کردم که چرا دهیار ده یه ریش سفیدی ٬ بزرگتری نیست . بعد با لوح تقدیرهایی که هر مسئولی به بهونه ای ٬عوض رسیدگی کردن به وضع روستا به این پسر اعطا کرده و او هم زده بود به دیوار خونه اش فهمیدم که بدبخت رو کردن یه بپا و با این لوح ها و سمت های فرمانده بسیج ده و دهیار خامش کردند بدون اینکه حداقل کمترین امکانات که حداقلش یک شیر آب برای توالت خونه اش باشه در اختیارش بزارن!!! بگذریم. حرف و حدیثای اینچنانی بسیاره اما هدف ما کویرگردی و طبیعت گردی بود. تو وبلاگ هم که نمیشه سفرنامه ی طولانی گفت .فقط یه مختصری میگم. *یک شب بعد از چادر زدن در کویر و جاگیر شدن چراغ قوه ها رو برداشتیم و پیاده تو کویر راه افتادیم. وسط راه همه چراغ قوه ها رو خاموش کردیم و رو ی شن ها دراز کشیدیم و در سکوت کویر به آسمون پرستاره نگاه کردیم. چه آسمونی و چه سکوتی.... *یه شب دیگه یه موش صحرایی خیلی کوچولو انگار که دلش بازی بخاد صاف صاف به نور چراغ قوه خیره شد .گروه از چپ و راست افتادند دنبالش .خیلی با هیجان و تماشایی بود .جوونا عین دروازه بانای حرفه ای شیرجه میزدن تا موشه رو بگیرن! اگه می دونستم تیم ملی اینجوری گند میزنه حتما گروه خودمون رو به علی دایی معرفی می کردم!! * و از همه دلنشین تر و زیباتر گل ها و بوته های کویری بودند که تک و توک این ور و اون ور در اومده بودند اما زیباییشون از هزار تا گلستان بیشتر بود.
* و مهمتر از همه تجربه ای که بچه ها پیدا کردند از دیدن مارمولکها (گکوها)٬ خرگوش صحرایی٬مار و موش دم جارویی و شن ماهی و غیره. اینکه چه جوری تو محیط استتار میشن و چه جوری با احساس خطر خودشون رو به مردن میزنند و تو یک کلام بگم کلاس زیست شناسی عینی و ملموس! آقاجان اینجا وبلاگه. طولانیش کنم نمی خونیین . تا همینجا بسته. هفته ی دوم عید و حال گیری هفته ی دوم عید حسابی حالمون گرفته شد. نمی دونم خدا چرا یهو تصمیمش عوض شد و "حالنا" رو به "احسن الحال" "حول" نکرد! مریخی محبوب من در هفته ی دوم عید به دردی زمینی دچار شد. به خاطر کارش باید برمی گشت دبی ٬من هم دختران ونوسی رو گذاشتم تهران و او رو در حالیکه رو ویلچر نشسته بود همراهی کردم. دکتر به او استراحت مطلق داده. از اون روز دو تایی مثل بازنشسته ها تو خونه نشستیم حتی یادمون رفت که برای سیزده بدر باید رفت بیرون. تا اینکه عصر دوست عزیزی زنگ زد که برامون آش رشته بیاره. به فکرم رسید به هر ترتیب مریخی محبوبم رو سوار ماشین کنم و آش رو جایی بیرون از این خونه که بوی مریضی گرفته صرف کنیم. انگاری این روزا بلاگفا بازارش از امامزاده صالح هم داغتره و هر کی التماس دعا داره اینجا دخیل می بنده . منهم جریان مریضی رو گفتم تا از خواهران و برادران وبلاگی هر کی دعا بلده یه کاریش بکنه لطفن!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/13ساعت توسط رنگینک
|
||
|
|
|
|
|
زمانهای بسی بسا دور که مدرسه می رفتم از غایب شدن متنفر بودم. نه برای عقب موندن از درسها . نه بابا! وقتی غایب می شدم فکر میکردم تو این یه روز چه شیطنتها و معلم آزاری هایی اتفاق افتاده که من عقب موندم!!
هنوز هم بعد از گذشت این "بسی بسا دور" باز هم از غایب بودن متنفرم. حالا که می بینم دوستان تو این چند روز تعطیلات عید پست گذاشتند یه جورایی غریبیم می آد!! از کامنت گذاشتن و جواب کامنت گذاشتن کلی عقب افتادم . حالا هم دیگه جواب دادن و کامنت گذاشتن به قبلی ها لطفی نداره. تنور تا داغه باید چسبوند. این پست رو گذاشتم که بگم "یالله ما اومدیم"!! اجالتاً تا پست بعدی که طبعاً "تعطیلات خود را چگونه گذراندید" باید باشه یه نگاه به آخرین پست وبلاگ تراشه های یک خوشه فکرِ کرم خورده بندازید تا با چهره ی یکی از میزبان های خوش خط و خال که در سفر نوروزی از محضرشان فیض بردیم آشنا بشید!! عزت زیاد |
||
|
|
|
|
|
داستان عینا اینطوره:
خداوند زمین را آفرید و دستخوش انزوای کیهانی خویش نگاهی به آن افکند و خداوند فرمود:"موجودات زنده ای از گل درست خواهم کرد. پس آنگاه گل شاهد توانایی ما خواهد بود." و و آنگاه خداوند تمامی موجودات زنده را که یکی از آن ها انسان بود خلق کرد.گل تنها به شکل انسان قادر به سخن گفتن بود. خداوند سرش را نزدیک آورد. آنگاه انسان به پا خاست نگاهی به اطراف کرد و لب به سخن گشود. انسان در حالیکه چشمکی میزد پرسید: "هدف از تمام اینها چیست؟" خداوند پاسخ داد: " مگر هر چیز باید هدفی داشته باشد؟" انسان جواب داد : "مسلما." خداوند فرمود: "پس یافتن هدفی برای تمام اینها را به تو وامی گذارم." و به دنبال کار خویش رفت. می بینی بانو بداشتي ،یهوه عزیز چگونه این انسان فضول رو ضایع کرد؟ ولی آدمیزاد مگه از رو میره؟ پ.ن ۱/تمام متن بالا از کتاب "خاله بازی " نوشته ی بلیقیس سلیمانی می باشد. ۲/ از پایگاه دیگه ای پست میزارم که فونت همیشگی ام رو نداره. خودم هم به این خط عادت ندارم. ۳/دلم براي مسافری تنگه تنگه. خدايا به سلامت دارش! ۴/ آیلا بزن بریم! |
||