حدودن سه سال پیش بود که در ولایت دبی با یک ۵۰۰ درهمی تو کیفم به قصد مغازه ی کیف و کفش فروشی از خونه زدم بیرون اما سر از مغازه ی کامپیوتر فروشی مجاورش در آوردم چرا که تو ویترینش یک لپ تاپ ایسر آلبالویی فسقله توجهم رو جلب کرده بود. البته از اون جلب کننده تر قیمت حراج خورده ی ۵۰۰ درهمی ش بود که روی برگه ای بزرگتر از هیکل این لپ تاپ آلبالویی خودنمایی می کرد.
رفتم تو مغازه و بدون سوال جواب زیادی پول رو دادم وایسرو زدم زیر بغلم و اومدم خونه!
۲۰ روزی نگذشته بود که دیدم هیچی تو صفحه ش بالا نمیاد. بردم پیش همسر دوستم که وارده و پرسیدم این چشه؟ گفت آپ گرید میخواد. اما خودتو مچل این فسقلی نکن ! از تو بعیده! برو یه پول خوب بده یه لپ تاپ با برند خوب و کار درست بگیر! من که مهر این لپ تاپ یا به قول دختر شیرین زبون حسین ـ دوست وبلاگی م ـ لک تاک! به شدت به دلم نشسته بود قبول نکردم و او هم با غرولند که بیست روز دیگه میاری می گی این چه آپ گریدی بود و غیره لپ تاپ رو گرفت وردیف کرد و بدون هیچ ضمانتی پسم داد!
از این نشون به نشون که از اون موقع تا حالا هم اون دوستمون ٬ هم مریخی محبوبم و هم یک دوست دیگه لپ تاپای ۳-۴ هزار درهمی شون یا به کل آوت آف اوردر شدند یا یک سرویس اساسی چند صد هزار تومنی خرج رو دستشون گذاشتند٬ اما لک تاک نازنینم بدون یک قرون خرج اضافه رفیق گرمابه گلستانم شد تا همین ده بیست روز پیش !
وااسفا که این روزا لک تاک نازنیم حالش خوش نیست! کند کار می کنه! کی بوردش فلج شده! رو بعضی حروفش که فشار میدی عکس العملی نشون نمی ده! چند روزی تموم چت هام حرف "ن" رو نداشت! یه مدت حرف "الف" ! این چند روز اخیر هم که "سپیس " ش کار نمی کرد . یه جمله می نوشتم و می فرستادم بعد می دیدم تمام کلمات چسبیدند به هم! می شد مثل یه کلمه عربی که بخوای پینگلیش بنویسی ! دیدین چه شکلی می شه؟امتحان کنید! تا به حال "الحمدلله" رو پینگلیش نوشتید؟ نمی دونم عربا چه جوری چت می کنن؟؟...
از بحث دور نشم! اینا رو گفتم که بگم چرا چند وقتی این طرفا نبودم! موضوع اینجاست که لپ تاپ شخصی هم امروزه از لباس زیر و شونه و اون لیوانا که تو دبستان می بردیم مدرسه و ناظما تاکید داشتند برا خودتون بیارید شخصیه شخصیه! خیلی شخصی تر شده! اصلن حس خوبی نیست بری سر لپ تاپ یا پی سی یه نفر دیگه و صفحات وبلاگ رفقات رو باز کنی یا ای میلت رو چک کنی یا بری تو مسنجر!
البته شکر خدا دو روزه لک تاک نازنینم عمر دوباره ای گرفته و داره کار می کنه! ولی فکر کنم عنقریب باید از این یار گرمابه گلستان جدا بشم و ...
آنتی آلزایمر:
همیشه قصه های آشنایی نا تمومـــه
تموم لحظه های با تو بودن پیش رومه
(حمید غلامعلی -این شعر به نام عاشقانه آهنگ زیبایی داره از فریبرز لاچینی )
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 22:41  توسط رنگینک
|
از اون هفته تا حالا اونقدر مشغله داشتم که از حس و حال پست قبلی و اینکه چی می خواستم بگم اومدم بیرون و یه جورایی هم پشیمونم از گفتنش ! اما در هر حال پست دنباله دار رو باید تمومش کرد!
القصه علت اینکه اون شب پست مربوط به سنجاقک رو گذاشتم این بود که قبلش تو ماشین صدای صالح علا از رادیو پخش می شد که با لحن خاص خودش از عشق و مسری بودن عشق و از تب عاشقی می گفت . اون لحظه نگاهم به دخترکم افتاد که با وجود روز خوش و شادی که در کنار دوستاش داشت تو ماشین آروم و مغموم به پنجره تکیه داده بود و اشکی از گوشه چشمش سرازیر بود! دونستم او چیزی ش نیست جز اینکه نوبت عاشقیش فرا رسیده و ...
نوبت عاشقی یه چیزی مثل نوبت آبله مرغونه که هر کسی دیر یا زود دچارش می شه! مثل همون آبله مرغون هم مسریه! و عجیب اینکه مثل همون آبله مرغون هم هر چی دیرتر مبتلا می شی دردش بیشتره! عاشقی مثل مریضی فعلش مجهوله ! فعلش "شدن" هست! وقتی آبله مرغون می گیری کی و کجاش مهم نیست . دردش مهمه ٬علایمش ٬ دوره ش! نوبت عاشقی هم که برسه دیگه سنجاقک و زرافه ٬ دیو و دلبر ٬ بت سنگی و شهزاده ی اسب سوار فرقی با هم ندارند! تو دل می بندی چون تبش تو رو گرفته ٬ تو دل می بندی چون مثل یه ویروس به جونت افتاده٬ دردش تا استخوونت می ره اما کاری براش نمی تونی بکنی! نوبتش رسیده! کسان دیگه از بیرون تو رو می بینند میگن آخه این چیه کیه تو بهش دل بستی! خودتم جوابی براش نداری! میدونی که دچار شدی همین! به سرانجامی برسه نرسه ٬ علت هر کی و هر چی باشه ولو یک سنجاقک فرقی نمی کنه! مهم اینه که اون می شه همه ی معنی زندگیت!
وقتی آبله مرغون می گیری اونقدر بدنت می خاره که هیچ چیزی آرومت نمی کنه ! دست خودت نیست دونه ها رو می خارونی و می کنی. هر کی هم بگه نکن! ردش می مونه پشیمون می شی ٬ گوش ات بدهکار نیست ! فقط دنبال تسکین آنی هستی. عاشق هم که می شی همینه ! کارای عجیبی ازت سر می زنه که آینده و ردی که ممکنه به جا بزاره به چشمت نمی آد. دنبال تسکین آنی هستی!
وقتی دخترک ونوسی م رو با اون حال دیدم دونستم مثل زمانی که کوچیک بود و آبله مرغون گرفت کاری نمی تونم براش بکنم !باید بگذره فقط می تونم دعا کنم با کمترین آسیب و با کمترین درد به خیر بگذره!
من از آبله مرغون گرفتنم چیزی یادم نیست اما درد عاشقی م بدجور تو جونم مونده ! خدا کنه دخترکم به من نرفته باشه!
آنتی آلزایمر:
نمیدانم چه تاثیر است در عشق
که بیمارش به صحت نیست مایل
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 11:24  توسط رنگینک
|
گاه یك سنجاقك
به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر
می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه
از خم پیچك نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا كه از قطره آب كف دستت بخورد
گاه یك سنجاقك
همه معنی یك زندگی است
....ادامه دارد
پ.ن / لطفن نظرتون رو ٬ بهتر بگم برداشتتون رو از این شعر تو کامنت هاتون بگید. مطلب اصلی"نوبت عاشقی" مرتبط با این شعر اما در پست بعدیه!
+ نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 23:10  توسط رنگینک
|
اطرافیان و دوستانم من رو آدم حواس جمع و تند و تیزی می دونند اما همین دوستان و اطرافیان می دونند که وقتی در موارد استثنا! گیج می زنم و حواس پرت می شم آنچنان سوژه هایی خلق می کنم که تا حواس پرتی بعدی و سوژه ی جدید باهاش حال می کنند و نقل محافلشونه!
دیروز سوژه حواس پرتی هام به روز شد! داستان از این قراره که دیروز تو اون هوای بارونی تصمیم گرفتم پیاده برم به کارام برسم. دم آسانسور فکر کردم بهتره چتر بردارم . برگشتم . اونقدر ذهنم مشغول بود که از همون دم در به جای چتر پاشنه کش بلند فلزی رو برداشتم و راضی از درایت و حواس جمعی خودم در رو بستم و پریدم تو آسانسور!
دو طبقه پایین تر همسایه ای سوار شد. با هم سلام و احوالپرسی کردیم و او گفت "عجب بارونیه "منم همینجور پاشنه کش رو بالا گرفتم که مثلن بگم" بعله . خوبه من چتر برداشتم ..."که حرفم رو خوردم. من با تعجب به پاشنه کش و همسایه هم با تعجب به من نگاه می کرد که ببینه چی میخام در باب ارتباط بارون با پاشنه کش بگم!
اما از تند و تیز بودنم همان که بدون هیچ توضیحی دکمه ی آسانسور را فشرده همان طبقه پیاده شده و پله ها را دوتا یکی بالا رفته ٬ در را باز کرده و پاشنه کش را گذاشته و چتر را برداشتم!
پ.ن مدتیه حس می کنم دچار خودسانسوری شدم . فکرام رو ٬کارهام رو ٬ نوشته های توی وبلاگم رو یه جورایی سانسور می کنم. سخت گیر شدم. خودم نیستم. این خاطره ی گیج بازی م رو نوشتم تا دست گرمی باشه برای رها شدن ...!
آنتی آلزایمر:
ای ماه شب افروز شبستان افروز
خرم تن ِ آنکه با تو باشد شب و روز (سعدی)
+ نوشته شده در دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 15:21  توسط رنگینک
|
در مسابقه ی ماراتن المپیک ۱۹۶۷ نام آخرین نفری که به خط پایان رسید بیشتر از نفر اول بر سر زبونها افتاد و مورد تحسین واقع شد ! او با وجودیکه از همون ابتدای مسابقه پاش صدمه دیده بود لنگ لنگان خودش رو به خط پایان رسوند تا کاری رو که شروع کرده به اتمام برسونه! و مردم هم بیشتر از رسیدن نفر اول به خط پایان برای او کف و هورا کشیدند! او مثالی ست از کسانی که به تقدمِ اصالتِ هدف بر نتیجه اعتقاد دارند. یعنی هدفی رو انتخاب و براش برنامه ریزی می کنند و اینکه اتفاقاتی مانع از رسیدن به نتیجه ی مطلوب و مورد نظرشون بشه براشون مهم نیست چرا که طی اون طریق براشون معنا دارتر از کسب نتیجه بوده! تا اینجا درست و متین! وقتی کسی به این اصل معتقد باشه مشکلات سر راهش براش می شه معنای زندگی و هیجان زندگی !
اما من مثالی هستم از کسانی که به این اصل نه که معتقد بلکه دچارند! من و امثال من کسانی هستیم که وقتی هدفی به کله مون زد دیگه اون طی طریقه می شه برامون همه چیز و همه کس! یه راست با همون کلله به سمتش می ریم و اینکه نتیجه بخشه یا نه و اصلن نتیجه ش به نفعه یا ضرر و اینکه اصلن این چی بود که به کلله مون زد و چه میخوایم با این مورد "به کلله زده " بکنیم هیچ! افقط طی طریق و بس!
پارسال سال ارتکاب اشتباهات ریز و درشتی از جانب من بود! اشتباهاتی که عمده ی اونها در نتیجه ی این "به کلله زدن ها" یا همون بی گدار به آب زدن ها بود! اینه که می خوام بگم آدمای ریسک پذیر که دل خیلی کارا رو دارند هر چند خوبه به این اصل معتقد باشند و غصه ی نتیجه رو نخورند اما بده که خودشون رو دچار کنند چرا که اگر دچار بشند همیشه در راهند و نتیجه ای در کار نیست!
اگه دستگیرتون نشد چی میخوام بگم سخت نگیرید! این فقط یک اعتراف صادقانه جهت سبک سازی ذهن بوده و ارزش دیگری ندارد!
آنتی آلزایمر:
دل وجانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا نــدانـنـــد حریـفـــان که تـو منظـــور منی
+ نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 22:32  توسط رنگینک
|